حتی درون خواب...
حتی در آن زمانی که تماما فقط ضمیر ناخودآگاهم فعالیت میکند و هیچکاری از ضمیر خودآگاه برنمیآید تا پای جانم مراقبت کردم از تو...
بین آنهمه آدم لخت و عور ِ اسیر شده آمدم و جلویت نشستم و دست روی گونههایت گذاشتم.... صدایت کردم... گرمای دستم را در آن سوز به صورتت منتقل کردم....
وقتی چشم دشمنان را دور دیدم در یک ثانیه تویی که بیهوش شده بودی را روی کولم گرفتم و کیلومترها دویدم... و درون خانه پیرمرد و پیرزنی در یک روستای دور افتاده گذاشتم و خودم برگشتم به جنگیدن...
جنگیدنی که دیگر برای دفاع از وطن و آرمان و پیروزی نبود.... جنگی که برای تو بود... برای رهایی تو بود... و زخم خوردم... و خون آمد از تمام نورونهای عصبی ِ مغزم.... اما تمام مدت جنگ یاد عطرت و آن لحظهای که صدایم میکردی میافتادم و جان میگرفتم....
هرچند آخرش نمیدانم وقتی برگشتم کنارت تو جاسوس بودی یا جفتمان را منفجر کردی یا همهچیز به خوبی و خوشی تمام شد که نشد ولی
دلم درد میکرد وقت بیداری....
انگار یکی مرا چسبانده بود به تخمی که گذاشته بودم... نمیشد بلند شد.... نمیشد به ادامهی حیات بازگشت.....
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 21:5 توسط دیوانه |
شعر بینظیر دو دراز کشندهی مالامال راحتطلب خوش...
ما را در سایت شعر بینظیر دو دراز کشندهی مالامال راحتطلب خوش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 23:00