تالار مولوی بود..پارسال بود...بد بود..ولی بدترین نبود...

خرید بک لینک

مرا ببخش بخاطر همه ی سیگارهایی که باتو نکشیدم...که ریختم درون خودم دود را و درد را و دست هایم مست شد و هست ٬ نیست شد....

مرا ببخش بخاطر حتی همه ی سیگارهایی که باتو کشیدم و تنگ شد نفست... و دستت رها شد از دستم.... دستم ... دستم.....

مرا ببخش بخاطر صداهایی که گاهی درمی آید از گلویم.... همان آه را میگویم...همان ناله همان جیغ همان فریاد همان بیداد...همان هایی که گوشت را میگرفتی و گوشتت آب میشد و با همان آب پاک میکردی اشک هایم را.....

مرا ببخش بخاطر قدم هایی که بی تو زدم... نگاه هایی که بی تو کردم.... کتاب هایی که بی تو خواندم و گرانش زمین صفر شد و معلق شدم....

مرا ببخش که کم صدایت کردم... کم نگاهت کردم.... کم قربانت رفتم و حتی فدایت....

مرا ببخش که هی لب گزیدم و لب بر لبانت ننهادم و نچشیدم و نگذاشتم بچشی شیره ی وجودم را... طعم تلخ و شیرینی درونم را...

مرا ببخش که چشم هایت را نبوسیدم تا درون تنهاییام کنم آنچه که دیدی و دیدی و دیدی را....

مرا ببخش بخاطر اینکه روی پله ها با جمجمه زمین خوردم و فحش نثارت کردم که کجایی....

مرا ببخش که شب آنقدر نخوابیدم که توی بیداری کنارت آرام به خواب روم و وقتی بیدار شدم که تو چندایستگاه قبل بدرود گفته بودی....

مرا ببخش که باد آمد ٬ که باران آمد ٬ که پاییز آمد و من هنوز شکلاتم درون دهانم آب نشده بود و ساکت شکلاتم را میمکیدم و حرف نمیزدم.....

مرا ببخش که دیوانهام... که درون شلوغترین خیابان در آغوشت نکشیدم و دوستت دارم درون گوشت نخواندم و باز سر به زیر هزار و یک ٬ هزار و دو ٬ هزار و سه موزاییک های ولیعصر را میشمردم...

مرا ببخش که دستهایم به جای دست هایت صفحه ی لپتاپ را لمس میکرد....

مرا ببخش بخاطر تمام لحظه هایی که برای تو یک عمر گذشت و جان میکندی در تمام این عمر و من پشت تالار مولوی منتظر ساعت هفت بودم که بروم درون سالن و ادامه ی مطلب.....

مرا ببخش بخاطر تمامی ابرهای باران زایی که تا چشمشان به من افتاد از باریدن پشیمان شدند و به آفتاب زنگ زدند که هرچه سریعتر خودش را برساند....

مرا ببخش بخاطر تمام آدم برفیهایی که گریستند و دماغشان سهم خرگوش ها شد و اما هیچ عکسی از تو و خودم و آنها نگرفتم و به فکر آخرین مترویی که عبور میکند بودم....

مرا ببخش بخاطر خم شدنت و تنهایی گره زدن و باز کردن بند کفش های خودت....

مرا ببخش بخاطر تیزی صورتم که هربار لب بر گونه ام میگذاشتی لبانت را زخم میکرد....

مرا ببخش بخاطر سنگینی شانهام که تحمل شانهات را نداشت....

مرا ببخش بخاطر آلودگی تهران... که هی غصه خوردم و با ماشین شمال را به جنوب و شرق را به غربش وصل میکردم و سیگار و آه میکشیدم و هوا را برای نفس کشیدنت آلوده تر میکردم....

مرا ببخش بخاطر وقتیکه درون تابوت درازیده بودم و چشم در چشم هایت ندوختم.... صدایم کردی جواب ندادم...دستم را گرفتی نفشردم... تقاضا کردی یکبار دیگر بلند شوم نشدم.....

مرا ببخش که با همه ی این بدیها مرا میخواستی و میگفتی نروم ٬ نمیرم.....ولی رفتم....ولی مُردم........

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:23 توسط دیوانه |
شعر بینظیر دو دراز کشنده‌ی مالامال راحت‌طلب خوش...

ما را در سایت شعر بینظیر دو دراز کشنده‌ی مالامال راحت‌طلب خوش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 23:00

صفحه بندی