همون لحظهای که بچگیام میرفتم زیرپتو و سرمو میبردم توو متکا مثل سگ هقهق میکردم رو بسطش بدید میشه زندگی ِ کنونیم...
عمق بدبختی رو میشونم جلوم میگم ببخشید عمق شما چقدره؟ میخنده و شیشه مشروبشو با خنده میکوبونه رو میز و پامیشه میره لب پنجره آروم به بارون خیره میشه و بهمن قرمزشو آتیش میزنه... سعی میکنه نفهمم ولی میفهمم که داره گریه میکنه... حتما داره به اوج خوشبختیش فکر میکنه... یا شایدم به ....
چه اهمیتی داره؟ نه واقعا کجای کار ِ کجای دنیا از هم پاشیده که حالا با نگفتنش بخواد نپاشه.... یا حتی گفتنش... حتی این هم چه اهمیتی داره؟
خود ِ اهمیت اونقدر اهمیت نداره.... وقتی اهمیت داشت که زیر لِنگای برج آزادی زیر بارون مسابقهی برداشتن ته سیگار ِ من به راه نیفتاده بود و سه ساعت درون کافه منتظری ننشسته بود و هدایا و جوایز ارزندهای به داخل جاهای مخفی اتاقم راه پیدا نکرده بود و مادرم بوهای نامطبوعی نمیشنید و دلم هی درد نمیگرفت و نمیگرفت و ولیعصر متر نمیشد و اسمها در زندگیام اینور و آنور نمیرفتند و خفـــــــــــــــه شو!!!!!
یه ctrl+A و یه Shift+Delete سادهس دیگه....
برچسبها: بالا, درگیر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 18:22 توسط دیوانه |
شعر بینظیر دو دراز کشندهی مالامال راحتطلب خوش...
ما را در سایت شعر بینظیر دو دراز کشندهی مالامال راحتطلب خوش دنبال میکنید
برچسب: بینهایته, نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 17:26